چندین داستان پند آموز
ثبت یک روز با شکوه
صبح هنگامیکه از خواب بر خواستم به آسمان نگاه کردم و گفتم:خدایا مرا ببخش برای همه وظایفی که بر دوشم بوده ولی تا به امروز آن ها را انجام نداده ام. هنوز چند دقیقه ای از گفتن این جمله نگذشته بود که کودک سه ساله ام با سر و صدا وارد شد و گفت:"مادر با من بازی می کنی؟ او با چنان شور و حرارت و خواهشی از من این تقاضا را کرد که مجبور شدم به او پاسخ مثبت دهم. بعد از چند ساعت بی وقفه بازی کردن توانستیم بین انواع کامیون و تفنگ و عروسک و کلاه های کهنه و خنده های بلند، هزاران افکار خاص و صد ها امید و رویا رابا هم تقسیم کنیم.
شب وقتی زمان دعا رسید او را دیدم که در اتاقش دست هایش را رو به آسمان کرده و آهسته زمزمه می کند:
"خدایا به خاطر بازی امروز با مادرم از تو سپاسگذارم."و من فهمیدم امروز تنها روزی بود که وقتم را بیهوده تلف نکردم و وظیفه ام را به خوبی انجام دادم و برای کودکم روز بسیار باشکوهی را در خاطرش به ثبت رساندم.
برای خواندن بقیه داستان ها به ادامه مطلب بروید...





